آذر، پرویز،شهدخت و ... بهزاد اژدری

آذر، پرویز، شهدخت و دیگران آخرین ساخته بهروز افخمی بر پرده سینماهاست. قصدم نوشتن درباره این فیلم نیست بلکه قصدم پرداختن به حاشیه ای بر این فیلم است.

در میانه های فیلم اعضای خانواده برای حل مشکلاتی که پی آمده به نیاک سفر می کنند و آنجا نمی دانیم بر حسب اتفاق یا آشنایی قبلی نصف بیشترشان از یک کارگاه سفالگری سر در می آورند.

آثار تمام و نیمه تمام کارگاه برایم بسیار آشناست. مرغ ها و اسب هایی که فقط چند ثانیه کافیست به خاطر بیاورم اینها آثار بهزاد اژدری ست.

بهزاد اژدری مجموعه منحصر به فردی از مرغ و اسب بر اساس پیشینه ادبیات ایران در سفالگری به شیوه زرین فام ساخته است. اسبها فرم های بسیار انتزاعی دارند و به ظرافت و هنرمندی نقش زده و رنگ شده اند. این اسبها به روشنی یادآور شباویز اسب خسرو پرویز است و عاشقانه های شیرین و خسرو را تداعی می کند. مرغ ها هم انگار مرغ هایی سخنگو و پیغامبرند که از دل مینیاتورهای عظیم گل و مرغ مجسم شده اند.

بگذریم که در این فیلم اسبها چکمه و مرغ ها جوجه خطاب شده اند. از کنار اینها می توان گذشت هرچند به سختی. بر اساس همان اصل که جهان و دنیای فیلم را به ناچار آنطور که هست می پذیریم.

آنچه پذیرفته نمی شود برخورد پادو گونه با شخص بهزاد اژدری ست که حتی در فیلم به نام بهزاد جان هم خطاب می شود و بازیگر از او می خواهد یکی از مجسمه ها را برایشان بیاورد.

و نیز مواجهه بهروز افخمی با این لوکیشن و شخص هنرمند سفالگر و رشته سفالگری.

فقط یک سوال می ماند:

آیا محجور ماندن رشته های تجسمی به خصوص سفالگری هنرمندان را برای لحظه ای دیده شدن خودشان و آثارشان و رشته هنری شان در سینما به این ورطه می کشاند؟

"سووز" سوز دازد

سرانجام پس از مدتها موفق شدم مستند "سووز" را ببینم. مستندی ساخته فرشاد اکتسابی درباره کاوش های باستان شناسی محوطه تاریخی شوش. ماجرایی که از دوره قاجار شروع می شود و تا ابتدای انقلاب اسلامی طول می کشد.

در این مدت طی فصل های کاوش و باستان شناسی متعددی 5 باستان شناس از انگلیس و فرانسه بنا به معاهدات نابخردانه ای شوش را می کاوند. نتیجه پر شدن ویترین های موزه لوور است.

العان اگر به محوطه تاریخی شوش یا موزه شوش و یا حتی به بزرگترین موزه ایران سر بزنید از شوش چیزی دستگیرتان نمی شود. اما حتا اگر نیم ساعت در تالار پارس موزه لوور باشید انگشت به دهان می مانید.

باستان شناسان خارجی که در شوش کاوش کرده اند اولن معمولن باستان شناس نبوده اند بلکه عمومن زمین شناس یا معدن کاو و مهندس بوده اند و از سویی به علت هشیار و آگاه نبودن شاهان قاجاری، معاهداتی بین دو کشور برقرار شده که نتیجه این دو خلا، خالی شدن گنجینه های شوش و پرشدن موزه لوور است.

زیاده خواهی های دیولافوآها(خانم و آقا) و ندانم کاری های دُمنکَم آنقدر سوزناک است که فقط می توان گفت "سووز" سوز دارد.حرص مادام دیولافوآ در انتقال اشیا عتیقه به فرانسه تا بدانجاست که وی در مواجهه با اشیا حجیم غیرقابل انتقال دستور می دهد این اشیا تخریب شوند تا دست هیچ نامحرمی!! به آنها نرسد و نیز ناآگاهی دُمنکَم از دانش باستان شناسی و آن شیوه شخم زدن 1200 کارگرش در محوطه شوش تا بدانجا کار مطالعه در این محوطه را مخدوش می کند که باستان شناسان بعدی به سختی توانستند حتی نقشه درستی از کاخ داریوش به دست آورند چه رسد به دیگر اطلاعات. هرج و مرج های بعد از جنگ دوم جهانی هم فرصت را برای سربازان خارجی منطقه فراهم کرد تا از بقایای سنگهای صیقل خورده بناهای هخامنشی برای راه سازی و ساخت و ساز استفاده کنند.

دیدن فیلم "سووز" آهی ست که از نهاد بر می آید. باید گفت "سووز" سوز دارد.

هفده تایی شدیم در فهرست یونسکو

... و شهر سوخته هفدهمین میراث جهانی ایران در یونسکو.

شهر سوخته شهری ست مربوط به شش هزار سال پیش در حوالی زابل کنونی. هرچند العان برهوتی ست که تپه هایی گرانقدر و ارزشمند در آن واقع شده اما در زمان خود دولت شهری آباد بوده در شاهراه تجارت لاجورد و سنگهای قیمتی با اطراف و اکاف خود. تا هند و دره سند. تا مصر و بین النهرین.

شهر سوخته از 25 کانون نخستین شکل گیری تمدن در نیاست. جایی که نخستین انیمیشن دنیا، نخستین تخته نرد دنیا، نخستین حجاری، نخستین شیوه ماهیگیری با قلاب و مهمتر از همه نخستین جراحی چشم و مغز دنیا اختراع شده است.

در چندین دوره کاوش باستان شناسی شهر سوخته هیچ نوع ابزار و یا بنای دفاعی یافت نشده. و این یعنی شهر سوخته در شش هزار سال آنقدر در رفاه، امینت و آسایش بوده که هیچ چیزی تهدیدش نمی کرده.

ثبت شهر سوخته در فهرست میراث جهانی برای همه علاقه مندان به فرهنگُ تاریخ مبارک!!

جایی بین پوپولیسم و اشرافی گری

1.تازه از کاشان برگشته ام. سفری کوتاه ولی بسیار دل انگیز. حالا خیلی وقت است یاد گرفته ام ((فقط)) ها را فراموش کنم. نبینم. پس ((فقط ها))یش بماند.

از ((کاش)) ها می نویسم.

کاش کناره خیابان امیرکبیر مسیری تفریحی که دو تا از بزرگترین هتل های شهر در آن جای گرفته و به باغ فین می رسد سنگفرش می شد. کاش مردم عادت فرش پهن کردن کار دیواره های این خیابان که بخشی از مسیر یک اثر جهانی ست را رها می کردند. کاش تخت های باغُ باغچه های این خیابان ساماندهی می شد. کاش قهوه خانه هاُ کبابی های این خیابان با سلیقه بهتری اداره می شد.

2.مدتی ست آدم ها نه برای کوچک شدن خانه هایشان که برای بی حوصله شدنُ حال پذیرایی نداشتن مهمانی هاُ دورهمی ها را در رستوران برگزار می کنند. انتخاب است دیگر. جشن تولد دوستی ست. دعوت شده ایم به رستورانی که تا به حال نرفته ام اما تبلیغش در گذرگاههاُ خیابانهای گران شهر چند ماهی ست خودنمایی می کند. معلوم است دیگر باید بهترینُ گرانترین شالُ کلاه را برداریم. کار از لباس پلو خوری گذشته.

از فضای رستوران نمی نویسم که یک میلیاردی هزینه دکورُ مبلمان کرده. از منوی رستوران نمی نویسم که تقریبن اسم هیچکدام از غذاها را نمی دانم. فقط یکی دوجا کلمه کیچن به چشم می خورد و پپر. شکر خدا.

مهمانداران رستوران صد بار خمُ راست می شوند جلویمان. دویست بار عذرخواهی می کنند از بابت کیفیت غذا که البته این کارشان به جاست.

نکته اینجاست که طعمُ کیفیت جوجه ای که اینجا سرو شده فرقی با آن چیزی که توی کاشان خوردیم نداشته. دسری که اینجا سرو شده چیزی شبیه همان فالوده بستنی بوده که ساعت یک صبح در باغچه ای با دیوار مارمولکی در کاشان خوردیم.

آنچه که می ماند مرز نهان اما بسیار گل و گشادی ست که بین پوپولیسم و اشرافی گری این روزها در صنعت گردش و تفریح ایران می بینم.

داستو تعطیل می شود

 بیستم خرداد روز جهانی صنایع دستی ست.

بزرگترین فروشگاه صنایع دستی تهران -داستو- درست روز 20 خرداد تعطیل می شود.

این روزها که از کنار داستو می گذری چهره ویترین دردناک است. خالی. غبار گرفته. خاکستری. ویترین هایی که سالها سرشار از رنگُ زندگیُ هنر بوده حالا بی رنگُ دلمردهُ خالی ست. تهی ست. یک تابلوی بزرگ قلمزنی گذاشته اند توی ویترین و رویش نوشته اند: تخفیف. چوب حراج.

داستو هم به زودی بانک می شود. شاید. مرکز تجاری. شاید. هرچیزی که باشد زین پس، دیگر داستو نیست. بزرگترین فروشگاه صنایع دستی ایران نیست.

تابلوهای ایرانی، هدیه ایرانی بخر بی قوارهُ بی علت اینجاُ آنجا از سقف داستو آویزانند .....

تمام

 

قطعیت

1. یکی از همین دور همی های آخر هفته است. مامان ها به جمع 7-8 نفره پسرها و دخترها اجازه داده اند بروند توی حیاط بازی کنند. هوای غروب بهاری ست. خنک و خوشبو. بچه ها پرواز می کنند. صدای داد و فریاد و شیطنتشان یک ساعتی همه ساختمان را برداشته. نزدیکای 8 یکی از مامانها بعد از تلفن های ناکام مکرر به موبایل بچه ها، که یا نمی شنوند یا می دانند قضیه از چه است جواب نمی دهند خودش شال و کلاه می کند و می رود بچه ها را از حیاط بر می گرداند بالا. از وسط توپ بازی. اول دخترها و بعد هم پسرها یکی یکی با لپهای گل انداخته و لب و لوچه آویزان وارد می شوند. آخریشان کپل ترین پسر است. پسر بچه ای که هرطور دلش بخواهد حرف می زند. با ناراحتی می آید تو و داد می زند مامان تو استاد گند زدن به روز آدمی.

2. هروقت از روز و شب که اینرنت گوشی دستی ام را باز می کنم. پشت سر هم دهها پیغام وایبری و امثالهم از راه می رسد. به تناسب نام فرستنده نگاهشان می کنم. کسی هست که همیشه یا لطیفه های خیلی بامزه می فرستد یا جمله های خیلی قشنگ. نوشته بود: آموختم مهربان بودن بهتر از درستکار بودن است.

3.من خواننده پروپاقرص سایت انسان شناسی و فرهنگ هستم. یک ستونکی دارد این سایت به اسم فرازهای فرهنگ. در یکی از صفحه های این سایت در ستونک فرازها از قول هایدگر نوشته شده: قطعیت یعنی آن چیزی که وجدان ما به روشنی مشاهده می کند را پس بزنیم تا به آرامش برسیم.

پ ن: حالا به همه لحظه هایی فکر می کنم که پشت سر وجدان ایستادم تا درستکار باشم و گند بزنم به هر چیزی ... به خودم، به کسی، به لحظه ای، به لبخندی، به زندگیی.

حقوق انسانها، محیط زیست و میراث فرهنگی ... سه مولفه اصلی فرهیختگی جوامع در دنیای امروز.

به جای زنبق، کارد می کارد

به تماشای مرداب روی بام تئاتری از رضا گوران نشسته ام. پیش از این سالها قبل از او یرما را دیده ام. هم کار قبلی و هم این کار، بر اساس نمایشنامه هایی از لورکاست.

کارگردان خودش ایستاده جلوی در ورودی و بروشور کارش را پخش می کند. نمی دانم چرا این کار را کرده اما انگار به آدم می گوید بیایید حرفهایم را بشنوید و نمی گوید بیایید کارم را ببینید.

جای من این جلوست. یک جای خیلی خووب.

صحنه شیبدار است. همه چیز در حال سقوط؟ بازیگران اینجا و آنجا نشته اند یا دراز کشیده اند. منتظر. کسی هم این جلو ایستاده که بعد می فهمم نوازنده تئاتر است. نور صحنه خیلی کم است. تمام صحنه با پارچه ای کرم و گلهای مشکی پوشیده شده. توی ذهنم جستجو می کنم به خاطر ندارم صحنه ای گل گلی دیده باشم در تئاتر تا به حال حتی تووی عکسها.

نمایش شروع می شود ... زندگی این آدم ها شروع می شود ...

کار را دوست دارم. متن را دوست دارم. دیالوگها را. میزانسن ها را. جای آدم ها روی صحنه. جای اشیا روی صحنه. جا به جایی اشیا. کارد به جای زنبق . روبان قرمز به جای خوون. لباس ها. رنگ و طرحشان را. طوفان ملافه سفید. همه خووب است. دریافت رضا گوران از لورکا. روح شاعرانگی و انقلابی لورکا در هر دو کاری که دیده ام خووب است.

حالا نمایش تمام شده. در هوای خنک بهاری قدم می زنیم با دوستی که کار را دیده ایم با هم. من همه این چیزها به اضافه خیلی چیزهای دیگر را دوست داشته ام. فقط بازی ها را دوست ندارم. بازی ها به نظرم ضعیف است و ریتم نمایش کند. آدم های نمایش جانت را می کَنند ... نمی دانم شاید تلخی ذاتی این نمایش است که ریتم را کند کرده که جان آدم را می گیرد!؟

دیدن زنی که به جای زنبق کارد می کارد جانت را می گیرد ...


چراغ های روشن شهر

ساعت نه شب است. از هتل آزادی بیرون آمده ایم. بوی خوش بهار سرشبی می آید. لاله ها و شب بوها هم هستند. آبشار طلایی های کوچه های اوین. از گفتگو با گروهی از حافظ دوستان آلمانی می آیم. مردمان شهر وایمار. خواهر خوانده شیراز. شهر گوته. شهردار شهر وایمار. نماینده مجلسی از اهالی این شهر و گروهی از فرهیخته ها. فارسی حرف می زنند. شعر حافظ می خوانند. مثل ما چایی هایشان را با قند می خورند. سعی می کنند درست مثل ما اول قند را توی چایی خیس کنند بعد به دهان بگذارند. می دانم که فردا که به شیراز بروند مثل ما که با زدن نوک انگشتان به مقبره ها، برای اهل قبور فاتحه می خوانیم، آنها هم نوک انگشتانشان را به سنگ قبر می زنند و وانمود می کنند که برای حافظ فاتحه می خوانند.

هوا خنک است. هوای خنک سرشبی بهاری. رستوران های هتل آزادی پر است از گردشگران. چینی. کره ای. اسپانیایی. آلمانی. عرب. ایتالیایی و دیگر ملیتهایی که در نگاه اول نمی دانی فرانسوی اند؟ انگلیسی یا هرکجایی ... 

هوا خنک است. هوای خنک سرشبی بهاری. باید بگذاری این هوای خنک پوستت را نوازش کند. شیشه را تا ته پایین می آورم. چراغ های آتی ساز اغلب روشن است.

بهار

دوباره یک گلدان تازه آمده است به خانه. یک بن سای.
جوجه های کبوترچاهی هم توی تراس از تخم هایشان بیرون آمده اند.
برای بن سای آب می گذارم برای کبوترچاهی ها غذا.
دوست دارم همه آب ها و غذاهای مهر را.

پسانوشت: جوجه ها بزرگ شدند. پرواز یاد گرفتند. رفتند. بن سای اما خشکید.