به جای زنبق، کارد می کارد
به تماشای مرداب روی بام تئاتری از رضا گوران نشسته ام. پیش از این سالها قبل از او یرما را دیده ام. هم کار قبلی و هم این کار، بر اساس نمایشنامه هایی از لورکاست.
کارگردان خودش ایستاده جلوی در ورودی و بروشور کارش را پخش می کند. نمی دانم چرا این کار را کرده اما انگار به آدم می گوید بیایید حرفهایم را بشنوید و نمی گوید بیایید کارم را ببینید.
جای من این جلوست. یک جای خیلی خووب.
صحنه شیبدار است. همه چیز در حال سقوط؟ بازیگران اینجا و آنجا نشته اند یا دراز کشیده اند. منتظر. کسی هم این جلو ایستاده که بعد می فهمم نوازنده تئاتر است. نور صحنه خیلی کم است. تمام صحنه با پارچه ای کرم و گلهای مشکی پوشیده شده. توی ذهنم جستجو می کنم به خاطر ندارم صحنه ای گل گلی دیده باشم در تئاتر تا به حال حتی تووی عکسها.
نمایش شروع می شود ... زندگی این آدم ها شروع می شود ...
کار را دوست دارم. متن را دوست دارم. دیالوگها را. میزانسن ها را. جای آدم ها روی صحنه. جای اشیا روی صحنه. جا به جایی اشیا. کارد به جای زنبق . روبان قرمز به جای خوون. لباس ها. رنگ و طرحشان را. طوفان ملافه سفید. همه خووب است. دریافت رضا گوران از لورکا. روح شاعرانگی و انقلابی لورکا در هر دو کاری که دیده ام خووب است.
حالا نمایش تمام شده. در هوای خنک بهاری قدم می زنیم با دوستی که کار را دیده ایم با هم. من همه این چیزها به اضافه خیلی چیزهای دیگر را دوست داشته ام. فقط بازی ها را دوست ندارم. بازی ها به نظرم ضعیف است و ریتم نمایش کند. آدم های نمایش جانت را می کَنند ... نمی دانم شاید تلخی ذاتی این نمایش است که ریتم را کند کرده که جان آدم را می گیرد!؟
دیدن زنی که به جای زنبق کارد می کارد جانت را می گیرد ...