حافظه حافظه
شال و كلاه كرديم چند ساعتي برويم شيراز دلگشا! بله چند ساعتي! يك عصر خوب پاييزي خواهيم داشت در حافظيه! يك گشت كوتاه در خيابان هاي اطراف ارگ و خدا را چه ديدين شايد پالوده شيرازي هم در كار بود و از آن مهمتر پركردن ذخيره آب ليمو كه مدتي ست تمام شده!
نه همه اش اين نيست. درباره گردشگري ادبي هم كارهايي خواهيم كرد كه در پسا نوشت خواهيد خواند!
`پسانوشت: البته من به درستي نمي دانم وقتي كه حافظ شعرهايش را مي نوشته حال و هواي شيراز چطور بوده؟ يعني هوا همينقدر گرم و مطبوع بوده؟ شبها همه جا همينقدر بوي طراوت مي آمده؟ الان اصلا يك پاي شيراز همين حافظيه و وقت گذراني در آرامگاه است. چيزي كه به گرمي و نرمي در شعرهاي حافظ لمس مي شود. آيا حافظ براي آينده شعر گفته؟ براي زماني كه حالاست و بعدها؟ وقتي كه شيراز را در قرن هفتم تصور مي كنم انگار شعرها برايش گفته نشده. به نظرم شيراز در قرن هفتم از غروب تاريك بوده و خاكي و ساكت. با باغ هاي انبوه و شايد كمي هولناك در شب. آيا اين اشعار لطيف براي اين فضاست؟ اشعار حافظ همه نور است و روشني. نظم است و شادي. سلامتي است و تن درستي.
كاش تصاوير روشن تري از گذشته داشتيم.