حافظه حافظه

شال و كلاه كرديم چند ساعتي برويم شيراز دلگشا! بله چند ساعتي! يك عصر خوب پاييزي خواهيم داشت در حافظيه! يك گشت كوتاه در خيابان هاي اطراف ارگ و خدا را چه ديدين شايد پالوده شيرازي هم در كار بود و از آن مهمتر پركردن ذخيره آب ليمو كه مدتي ست تمام شده!

نه همه اش اين نيست. درباره گردشگري ادبي هم كارهايي خواهيم كرد كه در پسا نوشت خواهيد خواند!

`پسانوشت: البته من به درستي نمي دانم وقتي كه حافظ شعرهايش را مي نوشته حال و هواي شيراز چطور بوده؟ يعني هوا همينقدر گرم و مطبوع بوده؟ شبها همه جا همينقدر بوي طراوت مي آمده؟ الان اصلا يك پاي شيراز همين حافظيه و وقت گذراني در آرامگاه است. چيزي كه به گرمي و نرمي در شعرهاي حافظ لمس مي شود. آيا حافظ براي آينده شعر گفته؟ براي زماني كه حالاست و بعدها؟ وقتي كه شيراز را در قرن هفتم تصور مي كنم انگار شعرها برايش گفته نشده. به نظرم شيراز در قرن هفتم از غروب تاريك بوده و خاكي و ساكت. با باغ هاي انبوه و شايد كمي هولناك در شب. آيا اين اشعار لطيف براي اين فضاست؟ اشعار حافظ همه نور است و روشني. نظم است و شادي. سلامتي است و تن درستي.

كاش تصاوير روشن تري از گذشته داشتيم.


عنوان ندارد

هیچ دقت کردین تا الان همه ماههای سال امسالُ بارون داشتیم. حتی تیر و مرداد؟

.

.

.

با چتر آبیت به خیابان که آمدی

حتما بگو به ابر به باران که آمدی!

 

شعر فرهاد صفاریان

یادگار دوست

امشب برای یک سفر کاری به کرمان سفر می کنم.

 دو روز در این شهر خواهم بود. در سفر پیشینم به این شهر که حدود یک سال و نیم پیش بوده و البته بیشتر سفر در ماهان گذشته به همراه عزیزی یک فیلم مستند زیبا ضبط کرده بودیم از باغ شازده و شهر ماهان. یک شب هم در مهمانسرای جهانگردی ماهان مانده بودیم. فقط ما دو نفر مهمان آن مهمانسرا بودیم آن شب. دوست پس از آن سفر به سفر دور و درازی رفته و هنوز برنگشته. من امشب با دلی تنگ از نبود دوست به مهرآباد می روم و در هواپیما می نشینم و دو روز را در کرمان خواهم بود.

کار زیادی در کرمان در انتظارم نیست و نیز بدو بدویی. چند مصاحبه باید ضبط کنم و تصاویری از یک مراسم. بنابراین فردا صبح به بازار سنتی کرمان خواهم رفت غرق در بوی زیره و خرما و یاد دوست.

 پسانوشت: در کرمان باران بارید. در روز هفتم مهر. در عصر روز هفتم مهر. ماشینی گرفته بودیم که یک سر ما را ببرد بهترین شیرینی فروشی شهر برای دوستان و آشنایان کلمپه بخریم. وقتی که برگشتیم با بسته های کلمپه و قاووت راننده داشت شهرام شکوهی گوش می کرد و باران به نرمی ابریشم می بارید. از او خواستیم کمی آهسته برود اما او راه را دور کرد و ما را برد در کوچه پس کوچه هایی زیبا و پر درخت. ساکت. آرام. بارانی در کویر. باران بارید و بارید.