امشب برای یک سفر کاری به کرمان سفر می کنم.

 دو روز در این شهر خواهم بود. در سفر پیشینم به این شهر که حدود یک سال و نیم پیش بوده و البته بیشتر سفر در ماهان گذشته به همراه عزیزی یک فیلم مستند زیبا ضبط کرده بودیم از باغ شازده و شهر ماهان. یک شب هم در مهمانسرای جهانگردی ماهان مانده بودیم. فقط ما دو نفر مهمان آن مهمانسرا بودیم آن شب. دوست پس از آن سفر به سفر دور و درازی رفته و هنوز برنگشته. من امشب با دلی تنگ از نبود دوست به مهرآباد می روم و در هواپیما می نشینم و دو روز را در کرمان خواهم بود.

کار زیادی در کرمان در انتظارم نیست و نیز بدو بدویی. چند مصاحبه باید ضبط کنم و تصاویری از یک مراسم. بنابراین فردا صبح به بازار سنتی کرمان خواهم رفت غرق در بوی زیره و خرما و یاد دوست.

 پسانوشت: در کرمان باران بارید. در روز هفتم مهر. در عصر روز هفتم مهر. ماشینی گرفته بودیم که یک سر ما را ببرد بهترین شیرینی فروشی شهر برای دوستان و آشنایان کلمپه بخریم. وقتی که برگشتیم با بسته های کلمپه و قاووت راننده داشت شهرام شکوهی گوش می کرد و باران به نرمی ابریشم می بارید. از او خواستیم کمی آهسته برود اما او راه را دور کرد و ما را برد در کوچه پس کوچه هایی زیبا و پر درخت. ساکت. آرام. بارانی در کویر. باران بارید و بارید.