ساعت نه شب است. از هتل آزادی بیرون آمده ایم. بوی خوش بهار سرشبی می آید. لاله ها و شب بوها هم هستند. آبشار طلایی های کوچه های اوین. از گفتگو با گروهی از حافظ دوستان آلمانی می آیم. مردمان شهر وایمار. خواهر خوانده شیراز. شهر گوته. شهردار شهر وایمار. نماینده مجلسی از اهالی این شهر و گروهی از فرهیخته ها. فارسی حرف می زنند. شعر حافظ می خوانند. مثل ما چایی هایشان را با قند می خورند. سعی می کنند درست مثل ما اول قند را توی چایی خیس کنند بعد به دهان بگذارند. می دانم که فردا که به شیراز بروند مثل ما که با زدن نوک انگشتان به مقبره ها، برای اهل قبور فاتحه می خوانیم، آنها هم نوک انگشتانشان را به سنگ قبر می زنند و وانمود می کنند که برای حافظ فاتحه می خوانند.

هوا خنک است. هوای خنک سرشبی بهاری. رستوران های هتل آزادی پر است از گردشگران. چینی. کره ای. اسپانیایی. آلمانی. عرب. ایتالیایی و دیگر ملیتهایی که در نگاه اول نمی دانی فرانسوی اند؟ انگلیسی یا هرکجایی ... 

هوا خنک است. هوای خنک سرشبی بهاری. باید بگذاری این هوای خنک پوستت را نوازش کند. شیشه را تا ته پایین می آورم. چراغ های آتی ساز اغلب روشن است.