تبليغاتX
هفت کلمه

اردیبهشت امسال من برنامه داشتم حتما و حتما یک سفر یکروزه داشته باشم به شیراز. برای بهار نارنج و باران. برای حافظیه و باغ. برای چنچنه و بازار وکیل. نشد اما نشد. هیچ روزی در اردیبهشت نبود که پرواز اول و آخر روز خالی داشته باشد. نشد این سفر رویایی. آن پیاده روی رویایی.

دیشب دقیقا ساعت ۸:۴۵ دقیقه، صدایی شیرازی از پشت تلفن شنیدم. صدایی که می شناختم و نمی شناختمش. بهار! از اولین دوستان دانشکده. ۱۶ سال پیش. بهار ... بهار ... همان دختر زیبا. با پوستی نمکین و چشمهایی که از بوته های تو در توی آمازون می آمد. بهار ... بهار ... و حالا مامان باران و بامداد ...

با بهارم امروز در لابی هتل تهران دو ساعت گپ زدیم. گم شده بود این بهار در همه ۷ سال گذشته. پی در پی دوبار مادر شدن برده بودش لا به لای بوته های تو در توی مادر شدن. حالا دوباره خودش بود.

بهارم آمد با بوی بهار نارنج. با بوی باران. با بوی شیراز ... یک برنامه زیبا ریختیم برای تابستان. پارسه و چنچنه و پاسارگاد و شیراز گردی. برنامه ریختیم برای یک آخر هفته زیبا در تخت جمشید که من باز هم نور و صدا بشنوم و بچه های زیبای او برای اولین بار در زندگی خوبشان نور و صدا بشنوند در تخت جمشید.

+ نوشته الهام گوران |

باران زیباست

ببخش اما ببخش


ادامه مطلب
+ نوشته الهام گوران

کوتاهترین سفر هواییم امروز، روز خلیج فارس انجام شد. از بندر عباس یه جزیره ابوموسی. یک پرواز نیم ساعتی. ویژگی دیگر این سفر این است که همه پرواز بر پهنای نیلی و زیبای خلیج فارس می گذرد. درحالیکه تعدادی از ۱۳۰ جزیره کوچک و بزرگ خلیج فارس از آن بالا دیده می شود. اینجا و آنجا پراکنده.

نام قدیمی ابوموسی در *نقشه ها و منابع تاریخی گپ سبزو، بوموسو و بوموس است اسمهایی که همگی معنای زمین سبز می دهند. گپ سبزو قابل توجه آنهایی که به دنبال نام ها و صاحبان غیر واقعی در خلیج فارس می چرخند. این اسم تاریخی هرگز نمی تواند به جایی جز ایران تعلق داشته باشد. 

ابوموسی یک جزیره آرام و دوست داشتنی ست. گرم و صمیمی. جایی که قشنگ ترین ماهی های آکواریومی و ارزشمند تا نزدیک ساحل برای تک زدن به تکه نانی آمد و شد می کنند و خارهای دریایی و مرجان ها همه جا نشسته اند.

دختر دریا ماهی زیبای راه راه آبی و سفیدی است که شبیه ملوان ها لباس پوشیده و فقط وقتی سنگریزه پرتاب کنی به خودش زخمت می دهد روی آب بیاید. گرچه بقیه معتقدند او نگهبان دریاست و وقتی صدای سنگریزه را می شنود می آید بالا ببیند چه خبر است اما من خیال نمی کنم این دختر شیطان کاری به کار دریای به این پت و یهنی داشته یاشد و فقط از صدای - بولوب - خوشش می آید. سنگریزه که بیندازی ... بولوب ... خانم می آید بالا تا ببیند چه خبر است.

پ ن: در برخی نقشه های دوره قاجار از این جزیره به بمسا هم یاد شده است.

+ نوشته الهام گوران |

کودکی یکپارچه سئوال است و جهان، شگفتی برانگیز، رمزآلود، سحرگون.

بزرگسالی رسیدن به پاسخ هاست،گرفتار جواب شدن، اسیر، دربند.

 ما پاسخ ها را یافتیم، اما در عوض راز را از دست داده ایم، راز پرسش های مهمتر از پاسخ.

+ نوشته الهام گوران |

این باران بی وقته که می بارد، همه جا خاکستری که می شود، خیابانها که بند می آید، شهردار که برای باز کردن خیابان و جوی ها و کمک به کارگران شهرداری یا تبلیغات بسیار زودهنگام برای مقام بعدی اش با لباس کارگران در شهر دیده می شود، اداره ها که نیمه تعطیل می شود، بچه ها که از ترس به آغوش مامانی ها پناه می برند، عاشق ها و شاعرها که فنجان چای و قهوه به دست از پنجره به بیرون خیره می مانند ... من شال و کلاه کنان به شهر کتاب می روم.

آنجا مثل شهردار برای آرزوهایم خیز بر میدارم، به آغوش امن این ورقه های سربی پناه می برم، گه گاهی فنجان به دست به بیرون خیره می شوم از پنجره و از مسوول بخش موسیقی خواهش می کنم آهنگ یکتا اثر پگی زینا را بگذارد ...

صدای خشدار و نجیب و عاشق او که می پیچد بین کتابها و مجلدها، تلخ ترین قهوه جهان شیرین می شود بی اینکه مثل همیشه اذیت کند معده حساس مرا و باران سرزمینی ست در دور دست، رویایی رویایی که من می سازمش با این ترانه لاتینی که می شنوم و خط به خطش را دیگر به فارسی می دانم ...

....

يكتا!
من رو تا ابد اینجا نگه دار
برای پیدا کردن جایی در دست هات
برای دیدن دنیا توی چشمهات
برای نگاه کردن به این ….

*عنوان برگرفته از کتابی به همین نام از مسعود عالی محمودی

+ نوشته الهام گوران |

تکه ای از روحت را که می بخشی

                                          مواظب باش

قلبت را که می بازی

دلت که می رود

                  این بازی تکرار ندارد

                                      بسوزی   سوخته ای.                              

+ نوشته الهام گوران

فصوص الحکم می خوانم رسیده ام به تاویل فص ابراهیم خلیل الله. از سادگی و ژرفای نوشته های استاد موحد می شود لذت برد آنقدر که حتی در ساعات پایانی یک روز هم بشود ابن عربی را فهمید. 

نسیم خنک بهاری صورتم را نوازش می کند که نمی فهمم کی خوابم برده ... در خواب به جای بازیگر فیلم مستند یکی از بچه ها دارم در کاروانسرایی جست و جو می کنم. این مستند که درباره زندگی عارف زرآبادی ست حالا در مرحله تدوین است. فصوص را برای همان می خوانم. برای پیدا کردن چشمه هایی برای پر کردن نریشن فیلم. جای بازیگر در دالان های کاروانسرا می چرخم. درست مثل همان بازیگر کوله ای به پشت دارم. لباس سورمه ای نخی پوشیده ام و حتی گاف بچه های فیلم را من هم تکرار می کنم. عینک آفتابی در دستم است. درست وقتیکه مثل بازیگر فیلم، کتاب عارف را پیدا می کنم از صدای زنگ آپارتمان بیدار می شوم.

 خانوم جوان همسایه با کلی خجالت و شرم و حیا جعبه ای را می دهد دستم. می گوید این جعبه مال شماست و انگار ما آن را ماههاست اشتباهی برداشته ایم و زیر تخت خودمان نگه داشته ایم. جعبه را می شناسم اما به خاطر نمی آورم از کجا. هنوز در کاروانسرا می پلکم که جعبه را باز می کنم.

خدا!!!

 فقط کمی مانده بیهوش شوم. مجموعه کوچکی از بهترین کتابهایم. گنج گم شده ام. یکی از دو چیزی که هر شب قبل از خواب دعا دعا می کردم پیدا شود. همه کتابهای نازنینی که از ونیز خریده بودم و در ۹ ماه اخیر مدام خیال می کردم توی هتل جا گذاشته ام ... اینجا درست کنار من بوده؟

لحظه لحظه پیدا کردن جعبه و بستن نوار و خریدن کتابها و کاتالوگها را به خاطر می آورم. همه کوچه پس کوچه های ونیز را.

+ نوشته الهام گوران |

 

برایش کتاب نمی خواند    برایش شعر نمی گوید   برایش چای درست نمی کند

روزهاست    روزهاست    روزهاست  

                                          آخرین بلوز تمیزش را پوشیده و رفته

روزهاست    روزهاست    روزهاست  

                                          فقط لباس های خودش را توی رختشویی می شوید

روزهاست روزها، شب می گذرند

روزهاست شبها، روز

روزهاست هیچ چیزی عوض نمی شود.

+ نوشته الهام گوران

مرا با خودش به یک مهمانی بزرگ برد. مهمانی بزرگی که گوشهایم را تیز که می کردم نام های آشنا می شنیدم. چشم هایم را تیز که می کردم چهره های سرشناس می دیدم. گوشهایم را آرام و بی صدا پای هر گروه چند نفری که می خواباندم انگار دستی مرا به یکی از کلاس های دوران دانشجویی پرت می کرد. این گروه از آنتونن آرتو حرف می زد. گروه دیگر از اسپلبرگ. جمعی درباره بهرام بیضایی. چند نفری درباره آخرین ملاقاتشان با سیمین. کسی هم از حال و روز این روزهای اصغر فرهادی می گفت. من و دوست میان آن همه آدم، جوان به حساب می آمدیم. بقیه پخته تر و بزرگ تر. دوست میان آنها گرچه جوان بود اما اعتبار داشت. نگاهش که می کردم می دیدم این همان دخترکی ست که در خلوت دوستانه مان از رنگ ناخن هایمان حرف می زنیم و درباره بهتر بودن طعم سس بالزامیک نسبت به سرکه آن نظر می دهیم. اما حالا ... همان دختر، خانمی تمام عیار بود که با آن روسری بلند نخی اش مثل فرشته ها شده بود. فرشته ای که همه او را به هم معرفی می کردند و او هم درحالیکه دست مرا به طرف خودش می کشید مرا به بقیه ...

به خانه که بر می گشتم در نخستین ساعت خنک و خلوت یک روز بهاری با خودم فکر می کردم چقدر خوب است که دوستانت جلوی چشمهایت بزرگ شوند، معتبر شوند، بالا بیایند، شاخ وبرگهاشان تا دوردستهای افق دست بجنباند ... چقدر شیرین است. 

+ نوشته الهام گوران |

شاید چهار سال پیش با دوستی به طور اتفاقی با یک اتوبوس دانشجوی مستعد و شیطان و بلای شهرسازی دانشگاه تهران همسفر شده بودیم. در سفری یک روزه به کندلوس. همه راه رفت و برگشت این دانشجوها که همگی دوست همدیگر بودند و همدیگر را می شناختند اتوبوس را به معنای واقعی روی سر خودشان گذاشته بودند. بر سر چیزی بحث می کردند. همدیگر را متهم می کردند. یک نفرشان آن وسط ایستاده بود و داوری می کرد. در مسیر رفت خیلی برای ما دوتا که تنها غریبه های اتوبوس بودیم این شلوغ بازی ها اهمیت نداشت. اما در راه برگشت که بحث و جدل آنها پایان نگرفت که هیچ اوج بیشتری هم پیدا کرد ما دوتا غریبه هم وارد ماجرا شدیم. اینچنین بود که من بازی *مافیا را شناختم.

بازی هیجان برانگیزی که یکی از پیشنهادهای خوب برای تعطیلات نوروزی هم هست. به شرطی که شما هم بازی های هوشمند و تحلیل گری داشته باشید. مافیا بازی کنید و دوستان و هم بازی هایتان را بهتر بشناسید.

*پ ن: بهترین توضیح درباره این بازی در لینک بالاست.

+ نوشته الهام گوران |