آن بالا باش
بزن از ته دل
بخوان از ته دل
من
این پایین کنار بقیه آدم های خواب
همین هم خوب است در این روز مبادا.
چادو یا سادو همان مراسم سنتی چای ژاپنی در مناسک و اعمال آیینی ژاپنی ها ریشه دارد، در این مراسم از ماتچا (پودر چای سبز) چای تهیه میشود. با ظروف و وسایل مخصوص و در مراسمی نمادین و آیینی و دقیق و ظریف که تداعی گر آرامش و توازن و تازگی است. مراسم سنتی چای ژاپن به سالهای 1422 تا 1502 میلادی بر می گردد. ماتچا در کاسه لعابی با آبجوش و به وسیله همزن چوبی کوچکی که در تصویر می بینید و نامش چاسن است مخلوط می شود. این کاسه لعابی معمولا یک طرفش گل دارد. کسی که چای را درست کرده آن را سه بار به آهستگی کف دستش می چرخاند سپس از طرف گل به فرد میهمان تعارف می کند. میهمان هم باید آن را سه بار کف دستش بچرخاند و از سمت گلدار کاسه، چای را بنوشد. سپس باید جای نوشیدن چای را آرام از لبه کاسه اش پاک کند.
اوکادا هیساکو برگزار کننده این مراسم گفت: میهمانان مراسم چای ژاپنی میآموزند، تا برای هر واقعیت ساده و عادی زندگی روزمره خود ارزش قائل شوند، چرا که آنان در این مراسم نمونهای از هماهنگی و توازن را در مقیاسی کوچک تجربه میکنند.

ای که بانا یا کادو هنر گل آرایی ژاپنی ست، این هنر از سال 1390 میلادی و با هدف بیداری و روشنایی دل انجام می شود، یک مراسم ساده که باید شکوه طبیعت را تداعی کند. گل آرایی ژاپنی با مراعات حال گل انجام می شود، تا جایی که شاخه گل را در آب کوتاه می کنند مبادا که هوا به بافت ساقه راه یابد و گل زود خشک شود. اصل در گل آرایی ژاپنی عدد 3 و مثلث است، یعنی همان آسمان و زمین و جهان آدمیان. همانطوریکه در این تصویر می بینید سه شاخه گل بلندتر از سایر اجزا چیده شده. از این پس دقت کنید هر گلدانی که به این شکل آراسته شده باشد حتما گل آرایی ژاپنی ست.
اینو فومیکو گل آرای ژاپنی گفت: گل آرایی به ما آرامش می دهد، استاد گل آرایی باید فارغ از غم باشد، با ذات گیاهان پیوند داشته باشد، همه آدم ها را حرمت بدارد و از بدی ها دوری گزیند.
در فرهنگ کهن ژاپن، بیداری دل و آرامش تن هدف اصلی فعالیتهای هنری است، نه صرفا هنر برای هنر.
گرچه هر سال همین موقع ها من دستی به سر رو روی آرشیو تصاویر و مصاحبه ها می کشم و یک خانه تکانی تدارک می بینم. اما امسال به دلایل مختلف فنی مثل تغییر دوربین ها به سیستم دیجیتال محض و همینطور تغییر لوگو باید این کار بسیار اساسی اساسی انجام بدهم. چند روزی ست که فقط مصاحبه های به جای مانده را گوش می کنم. آدم هایی که از بینمان رفته اند مثل معصومه سیحون، کسانی که جوان تر بودند خیلی جوان تر، کسانی که قبلا در پست دیگری بودند و حالا در پست دیگری هستند! خلاصه اینکه موضوعات جالبی بین مصاحبه ها می بینم ... اما مهمترین چیز ...
مصاحبه هایم را به دو دسته ایرانی ها و خارجی ها تقسیم بندی کرده ام.
میان خارجی ها اغلب با باستان شناسان، کارشناسان گردشگری و در معدود مواردی هم با هنرمندان مصاحبه کردم ... نتیجه ... اگر این خارجی ها را ریز ریز کنی هم یک کلمه، حتی یک کلمه بیشتر از تخصص شان ( منظور آخرین مدرک دانشگاهی که گرفته اند ) حرف نمی زنند. یعنی جوری که فقط لج آدم در می آید. آخرین مورد مربوط به همین سه هفته پیش است. یک کارشناس زبان های باستانی از ژاپن که آمده ایران و رفته کلی درباره تپه ملیان تحقیق کرده و همه سنگ نوشته ها را هم با جدیدترین سیستم، سه بعدی عکاسی کرده اما هر چقدر من خودم را کشتم و باستان شناس رابط موزه ملی تلاش کرد، آقا حاضر نشد کمی بیشتر از این مثلا درباره دوره عیلام نو صحبت کند. خانم باستان شناس همکارش که اصلا حاضر به مصاحبه نشد. فقط می گفت من چیزی برای گفتن ندارم.
حدود دو ماه پیش هم گروهی کارشناس گردشگری از کشورهای مختلف مثل اسپانیا و ترکیه که در این صنعت حرفی برای گفتن دارند به ایران آمده بودند. گفتگوی من با این حضرات هم شنیدنی ست. آقا کارشناس بازاریابی در گردشگری حوزه اروپای شمالی ست. حاضر نشد یک کلمه حتی درباره مثلا بازاریابی گردشگری در آسیا یا ایران حرفی بزند.
حالا ... ایرانی ها ... ماشالله! قشنگ در یک مصاحبه خبری تلویزیونی که در بهترین بهترین حالت ممکن ۲۰ تا ۳۰ ثانیه آن قابل پخش است به اندازه یک جزوه امتحانی حرف می زنند. نظر می دهند. راهکار نشان می دهند. تحلیل می کنند. نگاه که می کنی آقا مهندس است. خانم پزشک است. آقا باستان شناس است. خانم ادبیات خوانده است. درباره چه چیزی حرف می زند؟ درباره موضوعی کاملا متفاوت.
راستی چرا ... دوست ندارم بگویم این نشانه ضعف ما ایرانی هاست. آیا هست؟ نمی خواهم بگویم این نشانه توانمندی ما ایرانی هاست؟ آیا هست؟
همه خیابان هم خالی
همه روزهای تقویم هم قرمز
همه همه همه چیز هم بوی تعطیلی بگیرد
من همیشه هستم بیدار هشیار آماده
همچون دستگاه عابر بانک
پر از روزی با لبخندی و سلامی آماده برای بخشایش همه دارایی ام به اعتبار تو.
در حالیکه برف تقریبا همه ایران را سفید پوش کرده شمال بارانی ست. بارانی قشنگ. تقریبا ۲۴ است که پشت سرهم می بارد.
در یک پیاده روی حدود دو ساعته عصرگاهی در شهری شمالی آسمان تا می توانست شیرین کاری کرد برایم. نم نم بارید. تند تند بارید. آرام و بی صدا. شلوغ. خلاصه همه جوری.
باران به گویش مازندرانی وارش تلفظ می شود. مازندرانی ها برای شکل های مختلف باریدن باران اسم های مختلفی دارند. وقتی که نمی از غبار باشد و مثل شبنم روی همه چیز بنشیند زلف شه صدایش می کنند. وقتی نم نم ببارد و بی صدا می گویند نم شه. همین باران معمولی که همه می شناسیمش اسمش وارش است. تند و سیلابی و عصبانی که ببارد شلاب است. اگر باران و برف همدستی کنند و با هم ببارند اسمشان می شود ورف و شلاب.
این یعنی باران برای خودش میان این آدم ها شخصیت دارد. جایگاه دارد. مهم است.
پ ن:در همین آسمان همین شهری که وارش داشت در نوستالژیک ترین کتاب فروشی شهر ساعتی پرسه زدم و لذت بردم. در کتاب فروشی وارش.
پ ن۲: در همین زمینه یعنی اهمیت جایگاه عناصر جنبی در زندگی اقوام و در ادامه توضیحات احسان ر در کامنت های همین پست، توجه شما را جلب می کنم به نمایشگاه عکس حسن غفاری در عکسخانه شهر با موضوع بره های ایرانی. او به این بهانه با عشایر ایرانی سفر کرده. مشکلات و مسایل آنان را بررسی کرده. نمایشگاه بامزه ای ست.
کار سختی نیست گفتن آنچه در دل داری
باریدن آنچه در چشم داری.
سخت جانفرسا کشنده
آن حرفی ست که نگویی اش
و
آن بارانی که نباری اش
آن بازی که برنده اش باشی
اما ببازی اش.
سیاه است صفحه اش و خاموش
به آیفون
سفید می شود چشم هایم
در این خانه صدای هیچ زنگی نمی آید.
لیلا بگو
تو مجنون تری یا مجنون؟
مجنون بگو
تو لیلا تری یا لیلا؟
لیلا تو که صدا نمی کنی لال
مجنون تو که سفید شده چشم هات بی سو
لیلا تو که در بند چادر بادیه نشینانی؟
یا
مجنون تو که صحرا گرد و رسوایی؟
مجنونم و لیلایی
طنازی می کنم برای خودم
لیلایم و مجنونی
بی قراری می کنم برای خودم
به لیلا که برگشت بگویید
اینجا مجنون ...
به مجنون که آمد بگویید
اینجا لیلا ...
اینجا کسی لال مرد کور مرد
اینجا کسی مرد!
می گه اون سینی مجمعه رو یادته؟ همون مجمعه که دور تادورش لاله لاله بود. همون مجمعه مسی. همون که هر صبح و ظهر و شب غذا می آورد برامون توش؟ یادته چیا میذاشت توش؟ فتیر. عسل. سرشیر. چایی داغ. کباب. پلو با سبزی کوهی. خورشت. دوغ. آش. کوکو با سبزی کوهی. ماست.
می گه یادته؟ دستاشو یادته؟ چند تا عکس ازشون گرفته بودی. با اون انگشتر قدیمی فیروزه اش. پوست چروکیده و خال و خالی. می گه یادته بغلش می کردی و ماچش می کردی و می گفتی ژاکتش بوی خوبی می ده. بوی تنور. بوی خمیر. بوی فتیر داغ. می گه یادته می گفتی عاشق اون چند تا سنجاق قفلی هستی که از ژاکتش آویزون کرده؟ می گه یادته حموم کوچیک گوشه حیاطشو؟ می گه یادته وقتی دوش می گرفتیم از پنجره حموم بیرون پیدا بود. بیرون سرد. بیرون مه گرفته. می گه یادته بعد از اینکه دوش می گرفتیم بهمون جوشونده بابونه می داد؟ یا گل گاو زبون؟
می گه یادته هفت روزی که من اونجا توی خونه اون پوست می نداختم تو کار و زندگیتو ول کرده بودی با من اومده بودی اونجا؟ دور و برم می پلکیدی. برام کتاب می خوندی. شعر. داستان. می گه یادته شب فیلم می دیدم با تلویزیون ۱۴ اینچ اون. خود طفلکی اش همیشه خوابش می برد خیلی زود. ما می نشستیم تا نزدیکای صبح که یهو صدای اذون می اومد از مسجد. می گه یادته چقدر من پای سجاده اون گریه کرده بودم. چقدر تو نماز خوندن با چادر اون رو دوست داشتی. می گه یادته هیچوقت دیگه پیش نیومد توی زندگی که به اندازه این یک هفته نماز اول وقت خون شده باشیم با اون همه خضوع. می گه یادته پوست که انداختم بعدش چه پوست نویی درآوردم؟ چه پوست پاکی!
می گه حالا دلم اون مجمع مسی رو میخاد. اون دستای چروکیده. اون اذون صبحهارو. اون فتیر. اون خونه. اون حموم. می خام یه بار دیگه توی اون حموم بشورم خودمو. می گه دوباره پوستمو دوست ندارم. دوباره پاکی میخام. دوباره اون رو می خام.
در خانه بسیاری از ما ایرانی ها از دیرباز مشتی گل گاو زبان و میخک و بنفشه در قوطی ها و بانکه های شیشه ای کوچک و یا مثلا مشتی نعنا و پونه خشک و هسته میوه به حتما پیدا می شده. این مشتی علفی جات به خصوص مواقع سرماخوردگی ها و گلو دردهای زمستان و دل پیچه های ناشی از پرخوری های عیدانه بسیار به کار می آمده. من با اینکه همیشه عاشق طعم و بو و رنگ دودی بنفش جوشانده گل گاو زبان بودم اما هیچ خاطره خوشی از آن ندارم چون همیشه در بیماری و بدحالی و بدعنقی بهم خورانده شده و طبعا هر چه به سالهای دور تر و کودکی ها بر می گردد کلی ناز و نازکشی پدر و مادر و مادر بزرگ هم چاشنی اش می شود ... همان جریان همیشه شیرین ناز و نازکشی ...
حالا در سال های اخیر خود بنده هم به یک عطار باشی بدل شده ام. از هشت ده سال پیش که سفرهای پرشمار بنده آغاز شد حالا دیگر از هر بازار سنتی علفی جات کشف می کنم. رفته ام چندین مدل بانکه کوچک شیشه ای نازنین خریده ام و حالا از نعنای هندی بگیر تا سرخار گل کویر در این بانکه ها دارم. پا از این هم فراتر رفته. یک چایدان چند طبقه بامزه هم دارم. چای خشک ها را به سه دسته تقسیم کرده ام. به یک سوم آن بهار نارنج اصل شیراز، به یک سوم دومی هل اصل کرمان و به یک سوم سومی هم دارچین اصل هندی زده ام. حالا میهمان که داریم نمی گویم چای یا نسکافه؟ می گویم چای می خوری با چی چی؟ ...
انگار در این سال ها که من مثل مادر بزرگ ها با جوشانده ها انس می گرفتم، بازار و تجار هم بیکار نبودند. مدتی ست انواع چای کیسه ای جوشانده های نازنین به بازار عرضه شده. گل گاو زبان. میخک. یاس. هل. تازه کلی پز می دهند و ارگانیک ارگانیک هم راه انداخته اند. ارگانیک چی؟ یکی اش را میل کنید. بوی هر چیزی می دهد الا همان که اسمش رویش هست.
بنده زاده ولی همچنان می روم دور میدان ونک و از این آقای برادر که همه نوعی چای و علفی دارد مایحتاج علفی ام را تامین می کنم. در بازارهای سنتی هم همیشه به سراغ تمیزترین پیر زن یا کم حرف ترین فروشنده می روم که هیچ داد و بیدادی راه نینداخته و یک گوشه ای آرام و بی صدا نشسته اند.
حالا امروز در یک صبح تعطیل دم نوش سیب و دارچین مزه مزه می کنم و از پشت پنجره به زمستان نگاه می کنم. این ارگانیک ترین لحظه زندگی ست.
و می گفت لواشک خورده است
دامن و کلاه صورتی می بافت
و می گفت شلوار و کلاه سورمه ای می بافد
فیلم های عاشقانه می دید
و می گفت عاشق شاهنامه خوانی ست
حالا من دختری ام عاشق لواشک رنگ سورمه ای شاهنامه
و
پنهان کاری.